Thursday, September 3, 2009

!طاقت بیار رفیق

از اول ماه رمضان دلم می خواهد چیزکی در این دفتر یادداشت نه چندان خصوصی بنویسم ؛ اما هر روز به شب می رسد و شب به روز و من کوته زمانی برای لختی تمرکز برای نوشتن پیدا نمی کنم .
از این همه درگیری و غرق شدن در کار و درس بیزارم ، انگار که زندگی ات مال خودت دیگر نیست ، زندگی ات مال مقاله ها و کتاب ها و جزوه ها و در بین این ها کارهای معمول روزمره مثل غذا درست کردن و خوابیدن و خوردن و حمام رفتن و ... شده است!
دلت لک می زند برای گوش دادن به یک ترانه بدون دغدغه و دلشوره ؛ برای دیدن یک فیلم ، برای نوشتن ، برای خیال بافی کردن ، حتی برای خرید کردن که خیلی هم اهلش نیستی !
دلم برای همه ی این ها لک زده است ، اما زندگی این روزهایم ، و دل مشغولی های این روزها و خبرهای تلخی که هر روز می رسند و تو نمی توانی هیچ کار – جز دعا – بکنی،کلافه ام کرده است! بازپرس نامرد پرونده ی شیوا قرار وثیقه ی 500 میلیونی برایش صادر کرده است : یعنی سند حداقل دو خانه ی 150 متری در تهران ! آقایان فکر کرده اند همه مثل خودشان در کاخ زندگی می کنند و نمی دانند که سند خانه های ما حداکثر یک پنجم آنچه می شود که اینان طلب می کنند....
عبدالفتاح سلطانی آزاد شد ، چندین و چند بار در ذهنم برایش نوشتم ، اما این نوشته ها روی این صفحات مجازی نیامد. اما آزادی اش برای من که خیلی به او مدیون هستم و در یکی از بزرگترین تصمیمات زندگی ام ، خیلی کمکم کرد ؛ بهترین خبری بود که در این روزها خواندم .
این روزها بیش از هر زمان دیگر آرزوی مرگ دارم! و بیش از خیلی وقت های دیگر به این اتفاق، که این روزها چقدر دوست داشتنی است، فکر می کنم .
امید چندانی ندارم که روزهای آینده بهتر باشند. هرچه پیش می رویم ؛ روزها خاکستری تر و تیره تر می شوند ؛ روزهایی که رنگشان به رنگ شب درآمده اند. آزادی زیدآبادی، رمضان زاده ، جلایی پور ، نظرآهاری، سیاسی، مومنی،تاجزاده و ...چقدر دور می نماید، اما با همه ی این ها نا امید نیستم . مدام در دلم به خودم می گویم :
طاقت بیار رفیق ! رفیق!
طاقت بیار می شه شنید ، خندیدن دلخواب رو
تو زنده می مونی رفیق ، طاقت بیار این راه رو !
طوفانو پشت سر بذار
اون سمت ما آبادیه
این زمزمه تو گوشمه
فردا پر از آزادیه !
طاقت بیار رفیق
دنیا تو مشت ماست!
طاقت بیار رفیق !
خورشید پشت ماست!
طاقت بیار رفیق ، ما هر دو بی کسیم
طاقت بیار رفیق، داریم می رسیم....
پی نوشت :
افطاری تنها، در این روزهای تلخ ، طعم خوبی داشت. مثل وقت هایی که با دوستت تنها می شوی و هر چه بخواهی می توانی بگویی؛ در افطاری که تنها تو هستی و خدا ؛ چه صمیمانه تر می شود درد و دل کرد...