Friday, April 24, 2009

خداحافظ آبجی گلم

...جاده اسم منو فریاد می زنه / می گه امروز روز دل بریدنه
کوله باری که پراز خاطره هاست / روی شونه های لرزون منه
تصور این که تا مدت نامعلومی نتوانی خواهرت را ببینی ؛ سخت است.
زمان ، این روزها به تندی می گذرد. شاید این سرعت گذران زمان ، سختی جدا شدن را راحت کند.
خواهرم دارد می رود و من در آستانه ی در ، رفتنش را نظاره می کنم و زیر لب در دل دعای سلامتی و عاقبت بخیری برایش می خوانم .
شاید امید داشتن به آینده ای بهتر به همراه پیدا کردن مسیر متفاوتی از زندگی ، تسکینی بر غم دوری اش در دلم باشد .
خدا به همراهش...
برای خواهرم پروانه :
سفر ایستگاه :
قطار می رود
تو می روی
تمام ایستگاه می رود
و من چقدر ساده ام
که سالهای سال
در انتظار تو
کنار این قطار رفته ایستاده ام
و همچنان به نرده های ایستگاه رفته /تکیه داده ام !
قیصر امین پور
جاده آغوششو وا کرده برام / منتظر مونده که من باهاش بیام
قصه ی تلخ خداحافظی رو / می خونم با اینکه بسته هست لبام