Thursday, April 16, 2009

مرگ گاهی ریحان می چیند

هنوز یک هفته ای از خبر مرگ مادر محبوبه ی عزیزم نگذشت که دوستی دیگر در عزای مادر نشست.
که از قرار معلوم او نیز چون محبوبه وابسته به مادر بوده است.
این رسم دنیا است که هر آمدنی رفتنی دارد و هر نشستی برخاستنی و هر روزی شبی و هر بهاری خزانی .
و این داستان نوشته شده برای همه ی ماست و سرنوشت محتوم همه ی ماست رفتن.
که اگر مرگ و رفتن نبود ، زندگی چیزی کم داشت.
ما به عزای عزیزانمان می نشینیم . در سوگ آنها مویه و گریه می کنیم؛ اما این رسم دنیا است . دنیایی که خبرهایی به کوتاهی پرواز مادر محبوبه و سعید ، بی اعتباری اش را بیش از پیش به رخ همه مان می کشد.
"بی اعتباری" ای که در لحظه لحظه ی زندگی جاریست. در ثانیه ثانیه ای که در پس هم می آیند و ما را خبری نیست که آیا ثانیه ای دیگر هستیم یا نه ؟ به قول سهراب؛ "... و همه می دانیم ، ریه های لذت ، پر اکسیژن مرگ است " !
هر خبر «مرگی » تلنگری است به جان و روح برای قدر دانستن زندگی و نه قدر دانستن دنیا . زندگی آن است که هست . در همین حال ، همان گونه که مرگ در حال است . هر لحظه می تواند زندگی باشد یا نیستی و مرگ . پس در این ناکجاآباد که بر مدار صفر و یک می گردد، چه چیزی ارزشمند تر از زندگی و زیستن خوب در حال ؟
و نیز ، مرگ برایمان پیغام «قدر دانستن» دارد. قدر انسانهایی که هستند و فردا روز دیگر نیستند. قدر آدمهایی که درکنار ما تنفس می کنند ، با خنده ی ما می خندند و با ما می گریند و فردا روز تنها خاطره هایشان باقی مانده است. این حرف را ،سعید و محبوبه ، اینک بیش از همه مان درک می کنند. و حتما هر کدام از ما تجربه ای مشابه آنها داشته ایم و عزیزی را از دست داده ایم. اما صد افسوس به این حافظه ی فراموش کار که این را هم چونان هزاران چیز دیگر از یاد می برد و خبرهایی از این دست ؛ حس آن روزهایمان را تازه می کند که این کافی نیست.
باید که هر لحظه «قدر شناس» بود و هر لحظه مرگ را یاد کرد که فرصت ها چون ابر در گذر است و دیر یا زود باید گذاشت و گذشت!
پی نوشت :
صدای اذان مغرب در شهر پیچیده است ، یک روز دیگر هم گذشت و یک قدم دیگر به مرگ نزدیک تر.