خواستم از دو انسان بزرگ بنویسم ، قلم یاری ام نکرد
پس قلم را به دست دو معلمم دادم ، آنها نوشته اند :
خدایا ، رحمتی کن تا ایمان نام و نان برایم نیاورد ، قوتم بخش تا نانم را و حتی نامم را در خطر ایمانم افکنم
زنده یاد : دکتر علی شریعتی
عشق هدف حيات و محرك زندگي من است. و زيباتر از عشق چيزي نديدهام و بالاتر از عشق چيزي نخواستهام.
پی نوشت :
1) حرفهای نیکزاد ، شبیه حرفهای دلم بود که قلم یاری نکرد در نوشتن !
2) کاش جمهوری اسلامی و اعوان و انصارش ، هیچ وقت از کسی تعریف نکنند ، کاش دکتر چمران نیز عزیز کرده ی آقایان نمی شد !
3) وقتی این جمله را از دکتر چمران خواندم ، عجیب یاد احمدی نژاد افتادم ، دکتر چمران در تعریف انسان انقلابی می نویسد : " انقلابي آن نيست كه غرور و خودخواهي، بر او غلبه كند و حرف كسي را نشنود. انقلابي آنست كه در كمال تواضع و فروتني، هر حرف حقي را بپذيرد. انقلابي آن نيست كه با شعارات تند، بخواهد انقلابي گري خود را بر ديگران تحميل كند. " ، راستی رییس جمهور مدعی انقلابی بودن چقدر با این تعریف همخوانی دارد ؟!!
4) پارسال این موقع ها از پایان "بهار" نالیدی . پس "بدرقه ی بهار " نوشتی برای بهار که داشت می رفت و تابستانی که می آمد . پایان بهار که نوید بخش تابستانی داغ بود وتو گرما را دوست نداشتی ، تابستان را دوست نداشتی و تابستان داغ را بیشتر گریزان بودی ، یک سال گذشت ، به همین سرعت ، گرمای تابستان جای خود را به سردی دی داد و سردی دی تمام شد با عطر عید و بهار که در اسفند ماه در هوای شهر می پیچد . امسال تابستان دیگری دارد شروع می شود ، تابستان امسال برای من ، گرم است . نه از جنس گرمایی که تو از آن گریزان بودی ، نه گرم است به اندازه ی شروع زندگی و ساخت دوباره ی زندگی .
زندگی و ساخت آن ، دست خودمان است . خودمان باید با سختی ها و دشواری هایش مبارزه کنیم . خودمان باید بسازیم و نه این که خرابش کنیم . من ایمان دارم می توان با همین دست ها ، با همین قلبی که درون سینه هر روز می تپد ، تمام "قفس" ها را خراب کرد ، من ایمان دارم اگر ما بخواهیم دیگر هیچ پرنده ای در قفس باقی نخواهد ماند . و آن وقت پرنده های قفسی تنها باید در "ترانه" ها جست و جو کرد و برای بی کسی شان ، بی حبیب ماندن شان ، ، غریب بودنشان ، و بی هم نفسی شان ، دل بسوزانیم . من ایمان دارم این دست ها همان گونه که زنجیر را پاره می کنند ، خود می توانند زنجیر بتنند ، خود می توانند قفس های رنگی بسازند و ما را در خودمان ، در روزمرگی هایمان و ... اسیر کنند . من ایمان دارم که می شود قفس ها را خراب کرد ، آن وقت حتی آنها آنهایی که "مرگ ، تنها هدیه یشان برای مردمان است " و "دهان شان جز به تلخی و دستان شان جز برای گرفتن ، گشوده نمی شود و پاهاشان جز برای لگدکردن به راه نمی رود " مجبورند سر تعظیم فرود آورند ، دست خود ماست که پرنده ی آزاد باشیم یا پرنده ی قفسی ...

|