این روزها هوای شهرم خیلی خیلی سرد است . برفی که چند روز پیش شهرم را سپید پوش کرد ، حالا یخ زده ، جا به جا روی دیوار و گوشه ی خیابانها و سقف و حیاط خانه ها و کنار جوی ها ، پشت ماشین ها خود نمایی می کند . می گویند ، ایران دومین دارنده ی ذخایر گاز دنیاست . اما شهرم سه روز است از ترس افت فشار گاز در تعطیلی بسر می برد . به خیابان که می روی ، تک و توک آدم می بینم ، همه یا در خانه ها زیر پتو چپیده اند یا در ماشین ها با سرعت از کنارت رد می شود و بقیه هم سرهایشان در گریبانشان است ، دستاهایشان در جیب هایشان و قوز کرده راه می روند و تنها چیزی که دیده می شود ، بخارهای نفسهایشان است . آخر به قول اخوان ، زمستان است .....
از امروز محرم شروع می شود . دوباره دوماه شهرم سیاه پوش می شود ، چقدر طولانی ..... هر چند که خودم دهه ی ابتدایی محرم را دوست دارم که فرصتی است برای باز اندیشیدن به خود . فرصتی است برای فکر کردن . اما از بعضی کارهایی که به نام شعائر دینی ، در شهرم انجام می گیرد سخت دلگیرم ... یاد علی بخیر ، پارسال شب تاسوعا با هم رفتیم ارشاد ، آخر شب بنده خدا تا دم خانه ی ما آمد و مرا رساند . حالا امسال ، این روزها ، در این سرما ، جایش بس خالی است . یاد آن روزهای خوب بخیر . آه که چقدر دلم برایش تنگ شده است . به علی می گفتم ، علی تو چپ نیستی ! آخر هر کس که عدالت خواه باشد که چپ نیست ، می گفتم علی ، اگر این طور باشد احمدی نژاد هم چپ هست . اما علی خوش داشت او را چپ مذهبی بنامند . من هم زیادی گیر نمی دادم ؛ آرمان علی ، آرمان شریف واقفی ، سعید محسن و بدیع زادگان بود ، آرمان آنها که نماندند تا ببینند که ایدئولوژی چه پدری از ملت ایران در آورد . علی دوست داشت که دین بازیچه ی دنیا ، بازیچه ی هوسرانان قدرت نشود ، دوست داشت اعتقادات هرکس محترم باشد . اهل مدارا و گفت و گو بود ؛ هر چند از عقاید خودش پایین نمی آمد اما دیگران را هم به زور وارد بهشت نمی خواست بکند . علی جان ، یادت هست که با هم رفتیم دانشگاه تهران و تو از برنامه هایت گفتی ، این که با هم کار کنیم ، و من می گفتم که این کارها خیلی بزرگ است و ما از پسش بر نمی آییم ، اما می توانیم زیر دست یه عده کار درست کار کنیم ، یادت است که آنجا که کاری را شروع کردی و مرا دعوت کردی ، و تو فکر می کردی آن ، بازی برد – برد است ، اما من قبول نکردم ، من که با اقتصاد آزاد مسئله ای نداشتم ، آن کار را مغایر با اعتقاداتم می دانستم و تو که چپ گرا بودی ، با آن مسئله نداشتی ! و آخر سر به من گفتی ، به بخت خودت پشت پا زدی ، اما آخر نمی توانستم . و می خواستم همیشه از تو بپرسم که عاقبت آن کار چه شد ؟ دوست داشتم با تو بحث کنم که آن کار با عقاید تو ناسازگار است . اما فرصتش پیش نیامد . علی این روزها داری چه کار می کنی ، شب های زندان ، را چگونه سر می کنی ؟ لعنت بر این ها ، آخر چرا نمی گذارند حداقل زنگ بزنی ؟ نکند باز جو گیر بازی درآوردی ؟ یادت است آن دفعه بهارستان ، آن دفعه کلانتری قلهک ، می خواستم بزنمت پسر !! راستی علی جان کلاسهای دکتر مجتهد هم تمام شد ، خیلی یکهویی ! چند جلسه اش را آمدی ، یادت هست که می رفتی آن ته می نشستی و گوش می دادی و من وقتی جلسه تمام می شد از جلو می آمدم و یه کم حرف می زدیم و ... آه ، یاد جلسه ی دکتر کدیور بخیر ، وای که چقدر بامزه شده بودی وقتی چای تعارف می کردی . کلی بهت خندیدم . شب های قدر ، وای که شماها چقدر سیگار می کشیدید ! و من همیشه فراری !!! راستی می گویند ، 209 به مرد ها سیگار می دهند ، راست است ؟ کاش که اجازه دهند که حداقل سیگاری دود کنی در این روزهای سرد و تنهایی..... علی می دانم تو یک دنیا فکر داشتی ، یک دنیا حرف ، می دانم تو هدف های بزرگی داشتی ، دلم به همه ی این ها قرص است که حتی بعد از 40 روز انفرادی هم ، 40 روز دوری از خانواده و ... نخواهی شکست . می دانم خواهی ایستاد . علی ، آن هایی که برای انتخاب شدنشان در انتخابات شورای شهر گلویت را پاره کردی ، این روزها باز مشغول انتخاباتی دیگرند . اصلا یادشان نیست که سی و خورده ای از دانشجویان یک ماه است در زندان اند . اصلا یادشان نیست که یک ماه از ابلاغ حکم تبرئه ی سه پلی تکنیکی مظلوم گذشته است و آنها هنوز به ناحق در زندان اند . راستی هنوز هم فکر می کنی ، "دوباره ، سرنوشت را باید از سر ، نوشت ؟؟؟؟ " همان ها فعلا به فکر صندلی های سبز بهارستان هستند ، نه علی جان ، آنها صندلی سبز بهارستان را با ریسک حمایت از تو و دوستانت – که به بهای رد صلاحیت شان ممکن است باشد - عوض نخواهند کرد . علی جان ، یاد پست های وبلاگت افتادم ، یادت است چقدر بهت می گفتم تو وبلاگ نباید خیلی طولانی بنویسی ، آخر چشم آدم در می آید تا ته مطلب را بخوانی و می گفتم ، بابا تو که زود به زود به روز می کنی ، مطلبت را چند قسمت کن ! اما تو حرف گوش کن نبودی . اول آذر امسال یادت است ، با دوستانت مرا حذر دادی از جلوتر رفتن ، اما خوب من هم گاهی کله شق می شوم دیگر ، تا دم خانه ی فروهرها رفتم ، بعد در خانه ی هنرمندان به من نهیب زدی اگر می گرفتنت چه ؟؟ و من گفتم ، خوب بگیرند ، چی کارشان کنم ! و تو گفتی نکن دختر ، اما دیدی ، قرعه به نام تو افتاد ، و من ماندم آخر چرا ؟؟ تجمع روز دانشجو ، آن هم در داخل دانشگاه هم اقدام علیه امنیت آقایان است ؟؟ ( اصلا دیگر امنیت ملی برای من مفهومی ندارد . اصلا امنیت ملی یعنی چه ؟؟ ) در این روزهای سرد نومیدانه آرزوی آزادی تو ، سعید ، امیر ، کیوان ، و... را دارم . یک روز وطن ما هم آزاد خواهد شد . این حرف همیشگی خودت خواهد بود . آن روز تو سر بلند خواهی بود که برای آزادی و نه زنجیر جنگیدی ....
علی جان شرمنده ام ، از اینکه جز نوشتن در این خانه و دعوت از مهمان های خانه ام که به اینجا بروند ، کاری از دستم ساخته نیست . خودت که خوب می دانی ، وقتی محمد حسین ، وقتی خیلی دیگر از دوستان دیگرت در بند بودند ، از دستمان کاری بر نمی آمد . رساندن خبر از وضعیت تو و سایر دانشجویان دربند شاید کمترین کار باشد .
بی ربط به نوشته :
از چند شب این فکر مرا مشغول کرده است که مگر می شود عاشق توقع داشته باشد ؟ مگر می شود عشق را گدایی کرد و عشق را هم مثل خیلی چیزهای دیگر خرید ؟ مگر می شود اصلا عشق را ساخت ؟ مگر می شود ادعای عاشقی داشت ولی به معشوقت اعتماد نداشته باشی ؟ و مدام متهمش کنی ؟؟به نظر من نه عشق خریدنی است ، نه می شود آن را ساخت . عشق یک حادثه است که رخ می دهد ؛ حادثه ای که مثل رعد و برق می ماند ، سریع و یکدفعه ! شاید آن زمان که انتظارش را نداشته باشی . و اگر می خواهی ببینی که عاشق واقعی هستی باید به درون خود رجوع کنی ، این که آیا از معشوق توقع داری ؟ آیا او را برای خود می خواهی یا او را برای خودش می خواهی ؟ آیا اگر خوشبختی اش در نبود تو معنی پیدا می کند ، تو چه کار می کنی ؟
پی نوشت :
باز هم نتوانستم افکارم را یکجا جمع کنم . دوباره پراکنده شد .
تخته سیاه :
ششم ژانويه ، صد و بیست و ششمین سالروز تولد جبران خلیل جبران ، نویسنده ی نازک دل لبنانی بود .
تخته سیاه این دفعه را به مناسبت زاد روز جبران ، جملاتی از او انتخاب کرده ام :
یکدیگر را دوست بدارید اما از عشق زنجیر مسازید . بگذارید عشق همچون دریایی مواج میان ساحل های جانتان در اهتزار باشد جامهای یکدیگر را پر کنید اما از یک جام منوشید به شادمانی با یکدیگر برقصید و آواز بخوانید ، اما بگذارید هر یک برای خود تنها باشد دلهایتان را به هم بسپارید اما به اسارت یکدیگر ندهید در کنار هم بایستید اما نه بسیار نزدیک ، زیرا بلوط و سرو در سایه ی هم به کمال رویش نرسند . جبران خلیل جبران
* آن کس که ادعای عاشقی دارد ، می تواند به توصیه های بالا عمل کند ؟ به نظر من سخت است ، اما می شود ، عاشق هر کار را خواهد توانست کرد......

|