Sunday, December 2, 2007

جلوه ، جواهر زندگی است ؛ آزادش کنید

باز هم زندان . این بار زندان سهم تو شد جلوه ی من ، که خنده هایت زندگی می بخشید ، و مهربانی ات مثل یک جواهر بود . حالا باز جو که بیاید ، تو جز حاضران هستی در دانشگاه آزادی و برابری مثل مریم ، مثل روناک ، مثل هانا ، مثل مجید و احسان و احمد ، مثل علی و.... و ما غایبان هستیم . اما خودت که می دانی ، اینجا زندان بزرگی است برای همه ی ما ، زندان یکی سقفش آسمان خاکستری است و زندان یکی سفقی سیمانی دارد ، بی ماه ، بی ستاره ، بی مهتاب ......
جلوه ی عزیزم ، چرا تو ؟ تو که مهربانی ؟ تو که همیشه لبخند بر لب داشتی و آرامش را هدیه می دادی ؟ چرا سگان در شهر عوعو می کنند و کفتارها ، در خیابان ها گشت می زنند ، آن وقت تو درزندان و آنها ....
خسته ام جلوه ، هر روز خبر از زندان و تهدید و شکنجه ، هر روز خبر از تعطیلی و سیاهی . خسته ام ، و این خبر تلخ در شامگاه اول هفته ، مرا شکاند . چرا تو جلوه ی من ؟ سهم تو این نبود ....
چرا ایرانمان این طور شد ؟ چرا وطنم سیاه پوش است ؟ چرا لبخند بر لب هایمان خشکید ؟
صورتم می سوزد ، آنقدر اشک ریخته ام که چشمه ی چشمم خشک شده است ، آنقدر بغض کرده ام که قلبم درد می کند ، سنگین شده است ، می خواهد از جا کنده شود ......
آهای بازجو ، آهای زندانبان ! جلوه ی مرا چرا می برید ؟ کجا می بریدش خواهر من را ؟ جواهر ما را کجا می برید ؟ آهای با تو ام ، دخترک مهربان کمپین را آزاد کن !
آهای حیوان های انسان نما ! با شما هستم ! آرمان جلوه ، آرمان من هم هست . آرمان ما ، آرمان همه ی زنهای رنج کشیده ی وطنمان است که مهر تبعیض بر پشتمان زده شده است . ما نمی خواهیم این گونه زندگی کنیم . ما نمی خواهیم نصف باشیم در جامعه . ما نمی خواهیم برده ی همسرمان باشیم . ما زندگی دیگری می خواهیم . اگر جلوه ی مرا زندانی می کنید . من را هم ، و تمام زنان و مردان برابری خواه این خاک را نیز زندان کنید . آن وقت خواهی دید زندان هایتان پر خواهد شد از زنان و مردانی که زندگی دیگری می خواهند ....