پاییز سردی بود . روزها چون شب تاریک ، هوا ابر می شد اما باران نمی بارید . انگار آسمان قهر بود و خود می دانست در زمین خدا چه می گذرد ، انگار از آن بالا فرشتگان ما را می دیدند و به خدا می گفتند ، باز دوباره خون ، باز دوباره قتل ، باز دوباره پرپر شدن پروانه ها .... و این بار چه تلخ بود پرپر شدن پروانه ای که به نام خدا ، شاپرک بی بال شد . آسمان نمی بارید ، بغض کرده بود و دلش تنگ بود ، اما خیال باریدن نداشت .
پاییز سردی بود ، روزها چون شب تاریک . آخرین روز آبان بود و خورشید انتظار طلوع اولین روز آذر را می کشید ، اما شب را پایانی نبود ، چه شبی بود ، شبی که پایان نداشت و لحظات ، ساعت ها ، دقیقه ها ، ثانیه ها کش می آمدند در شب بی پایان .
پاییز سردی بود ، روزهایش همچون شب هایش تاریک ! صدای در برخاست ، پیرمرد عصازنان به سمت در رفت ، چند مرد به خانه آمدند . پیرمرد را توان مقابله با آنان نبود . با نام خدا ، ضربه های چاقو بر تن پیرمرد فرو می آمد ، پیرمرد در پس لایه ای از خون ، پیر احمد آباد را می دید ، مرادش را ، صدای فاطمی در گوشش طنین انداز شد ، و نگاهش خیره ماند بر پرچم ایران ، زیر لب زمزمه کرد جانم فدای ایرانم و....
پروانه اش بر آستان در نگاهش خیره در نگاه محبوبش ماند ، نقابداران ، که بعدها به صفت "خودسر" متصف شدند ، پروانه اش را هم امان ندادند ، پروانه را زیستی بی شمع نبود ....
پاییز سردی بود ، روزهایش همچون شب هایش تاریک . هنوز در بهت پرواز دو عاشق بودیم که خبر رسید پوینده نیز ، مختاری نیز ، و....
بیست و نه سال است در وطنم هر روز پاییزی است ، هر روز ، زمستان است و بهاری نیست تا رویش سبزی ها را به جشن بنشینیم . بیست و نه سال است که هر روزمان ، چون شب تاریک شده است و در انتظار پرتوی خورشید ، به حسرت نشسته ابم .
بیست و نه سال است در حسرت "آزادی عقیده " روزهای چون شب را شب می کنیم و شب های بی پایانمان ، پایانی ندارد ..... یاد می آورم ، تابستانی که دادگاههای تفتیش عقاید قرون وسطایی در وطنم برپا شد ، یاد می آورم سعیدی سیرجانی را ، احمد میرعلایی ، حاجی زاده و پسرکش کارون را ، محمد مختاری ، محمدجعفر پوینده ، پروانه اسکندری ، داریوش فروهر و ...
و من آن روز را انتظار می کشم که دیگر در وطنم ، در دنیایم ، هیچ انسانی به خاطر عقیده اش به مسلخ برده نشود .
آیا چنین روزی خواهد آمد ؟
پی نوشت :
2) امروز فیلمی دیدم به اسم "زیر چادری" که روایت وضع زنان و در کل مردم افغانستان در دوران طالبان بود ، مستندی که انسانیت و اخلاقی که روز به روز رو به قهقرا می رود را روایت می کرد . حالم از دنیایی با این همه سیاهی بهم می خورد ، حالم از زندگی بهم می خورد ، حالم از این همه حیوانیت بهم می خورد.....
3) مریم حسین خواه هنوز در زندان است . مجید و احسان و احمد، علی عزیزی، علی نیکونسبتی، و... هنوز در زندان اند . به همان جرمی که پروانه اسکندری ، داریوش فروهر ، محمد مختاری ، جعفر پوینده ، کاظم سامی ، سعید سعیدی سیرجانی و... به مسلخ برده شدند.....
تخته سیاه
زیباترین نگاهت را
نظاره جهان کن
که آفتاب نیز
می گیرد،
تازه ترین نفسهایت را
برآر .
مرگ آنچنان به سایه ات
آمیخته ست
که روشنایی صد آفتاب نیز
از رگانت
بازش نمی شناسد
رخشان ترین ترانه ی موج
در سینه ی گشاده ی اقیانوس
با خوابهای خامش آرامش
می پیوندند
زیباترین ترانه ی رویایی رهاییت را
ترنم کن
که تا کناره ی اقیانوس
راهی نمانده است
زنده یاد محمد مختاری

|