خسته و كسل مي نشينم جلوي تلويزيون . كنترل را در دست ميگيرم تا تورقي كنم ميان هفت كانال رسانه ي ملي! در صفحه ي دوم متوقف مي شوم ،گوينده دارد خبر مي خواند . خبرها هم تكراري شده اند. توافق با نمايندگان آژانس ! تقدير از پزشكان نمونه ، و...نمي دانم خبر چندم است كه مجري،خبر را با كلمه ي اعتراض آغاز مي كند .و گوش مي سپارم تا بفهمم اعتراض به چه كسي است و براي چه موضوعي ؟! اعتراض رسمي وزارت امورخارجه به آمريكا در مورد نقض حقوق دانشجوي ايراني. ذهنم مي ايستد . چه كلماتي دارد اين خبر ؛ حقوق ! دانشجو! اعتراض! ......و سفارت سوييس ،حافظ منافع امريكا در ايران ، مامور است تا اعتراض مقامات ايران را به گوش آمريكايي ها برساند.
نمي دانم مصطفي طباطبايي نژاد كيست . مگر اهميتي هم دارد ؟! يك جوان ايراني .نمي دانم مثل دانشجوهاي دانشگاه خودمان است يا مثل جوانان شمال شهر كه با پول بابا درس مي خوانند در آن سوي آبها ... نمي دانم برايش اصلا ايران اهميتي دارد يا نه ؟ اصلا برايش مهم است كه در كشورش چه خبر است يا نه ؟ نمي دانم حتي درفكرش هست كه روزي ايران بيايد و اينجا بماند يا نه ؟
مصطفي را دركتابخانه دانشگاه با باتوم الكتريكي كتك زدند، نمي دانم خطايي كرده است يا نه ؟ ولي حتي خطايش هم دليل نمي شود كه انساني كتك بخورد آن هم در دانشگاه . دانشجوها تظاهرات كردند . مصطفي شكايت كرد ، يك گروه مستقل براي رسيدگي به اين ماجرا تشكيل شد و گزارشش فرق مي كرد با گروهي كه درخود پليس تشكيل شده بود . در اين ميانه نه مصطفي زنداني شد و نه شكنجه . نه از امتحاناتش وا ماند نه از درس و دانشگاه . نه براي بازجويي به سوييت هاي انفرادي برده شد نه خانواده اش بي خبر ماندند از حال و روزش. اين سوي آبها ، صد روز است كه سه دانشجو در زندان ، بي هيچ جرمي ، افتاده اند. اين سوي آبها ، همان كشور مصطفي و احمد و احسان و مجيد ، سه دانشجو از دانشگاه به زندان رفتند و ماند چشمان نگران مادر و پدرهايي براي ديدن دوباره فرزندانشان . اين سوي آبها ، احسان و مجيد و احمد حق ندارند از رنج هايي كه بر انها رفته است شكايتي كنند و ان سوي آبها به خاطر تناقض درگزارش پليس ، حق طلباني پيدا مي شوند براي حقوق از دست رفته ي يك دانشجو!!
مصطفي جان ، نمي شناسمت ، اما نيستي كه ببيني چقدر عزيز شده اي در دياري كه سهم ما دانشجو ها ستاره است و باتوم و انفرادي . نيستي ببيني كساني از نقض حقوق تو ناراحت و غصه دارند كه صدروز دانشجويي را در زندان مي اندازند به نام بازداشت موقت، بي هيچ وكيلي ، بي هيچ دادرسي! مصطفي جان ، كاش مي دانستي كه امروز چه كساني مدافع حقوق تضييع شده تو شده اند ، اگر بداني بر مجيد و احسان و احمد چه رفته است ، ديگر اين اعتراض ها برايت رنگي نخواهد داشت. و خجالت زده مي شوي از حق پرستي اينان در حق خودت! كاش احمد و احسان و مجيد هم مثل تو عزيز بودند ، ان وقت چشمان سه مادر به درخشك نمي ماند....كاش كسي هم به فكر نقض حقوق آنها بود تا سهمشان از زندگي ، زندان نمي شد.....
از تهران تا كاليفرنيا خيلي راه است ،به اندازه طلوع خورشيد درجايي و غروبش در جاي ديگر! پلي تكنيك هم با UCLA خيلي متفاوت است. اما در هر دو حقي از دانشجو ضايع شده است . يك جا بي هيچ دغدغه اي در دانشگاه اعتراض مي شود ، جايي ديگر ، سايه تعليق و محروميت از تحصيل و ستاره هاي رنگي بر سرت سنگيني مي كند . يك جا اعتراض مي كني ،جاي ديگر زندان مي روي. براي يك كس نامه رسمي اعتراض نوشته مي شود، براي ديگري ، اعتراف نامه ي تلويزيوني مي نويسند!!
دنياي وارونه اي داريم . حق كشان ديروزي ، حق طلبان امروزي اند.....
كاش جايي هم بود كه حافظ منافع دانشجويان درايران باشد ، مثل سفارت سوييس حافظ منافع آمريكا درايران . ان وقت كارناكرده دولت نشينان را خودمان مي كرديم ، ماهم اعتراض رسمي مي كرديم به نقض حقوق احمد و احسان و مجيد...
فردا اول شهريور است، تابستان هم دارد كم كم تمام مي شود ، و آنها هنوز دربندند.....

|