پدربزرگ مهربان ، چه آرام و بي سر و صدا رفتي . از بامداد يكشنبه كه خبر رفتنت را شنيدم ،بغضي غريب گلويم را مي فشارد. نه تشييع جنازه ات و نه اشك هايي كه سر نماز ميت گونه هايم را خيس كردند ، باعث شكستن اين بغض وامانده نشد. حتي ديشب كه در تاريكي نيمه شب ، برايت هاي هاي گريستم !
مي داني پدر بزرگ ، هفت سال پيش ،درست همان روز و همان ساعتي كه تو رفتي ؛ پدرم را از دست دادم . حالا ، ديروز و امروز ؛ انگار حس آن روزها دوباره در دلم زنده شده است. مثل همان روز ،امروز احساس مي كنم كه دوباره بي پدر شده ام، مگر تو پدر سبز ما نبودي ؟
از سال ها قبل كه درباره ي اعدام هاي سال 67 شنيدم ، نام تو را هم شنيدم . هر چند كه آن روزها در ميان خويشان و افرادي كه نزديك من بودم ، نام تو به نيكي – چندان – ياد نمي شد. به تو – به تاسي از آيت الله خميني - مي گفتند "شيخ ساده لوح " . آن موقع من كوچك بودم و تنها مي شنيدم ! يك بار هم رفتم و در كمد مادربزرگم كتابي ديدم كه رويش نوشته بود رنجنامه. رنجنامه ي احمد خميني به آيت الله منتظري. چند صفحه اي از آن كتاب را خواندم ، حرف بر سر خون دل شدن آيت الله خميني بود و مقصر كسي نبود جز تو! مي گفتند تو حامي مجاهدين خلق – منافقين – بودي.
زمان گذشت و من بزرگ شدم . ديگر حرف هاي بزرگتر ها قانعم نمي كرد،بايد خودم مي خواندم و خودم مي فهميدم. سال 76 بود . هنوز در گير و دار انتخاب محمد خاتمي بوديم كه نام تو در سيزده رجب آن سال بر زبان افتاد و بدنبال آن 5 سال و اندي را در خانه ات محصور شدي . شروع كردم به خواندن ، به خواندن از افراد مختلف راجع به آن سالهاي دهه ي شصت كه تو شخص دوم مملكت بودي و قرار بود رهبر آينده باشي . كتاب خاطراتت را خواندم و فهميدم از چه رو تو را كساني شيخ ساده لوح گفته اند! اگر قدرت را نقد نمي كردي و جلوي اعدامهاي فله اي سال 67 نمي ايستادي ، حتما ارج و قربي مي يافتي كه آن سويش ناپيدا. اما تو حرفت را زدي،نقد كردي و اعتراض كردي به كشتار انسانهايي كه در زندان بودند. تو در اوج قدرت بودي و مي دانستي عواقب حرفهايت چه خواهد بود ، اما ايستادي و حرفت را زدي. حرفهايي كه عاقبتشان عزل تو بود از مقام قائم مقامي رهبري و خروج از دايره ي قدرت. اما تو باز ايستادي و حرف زدي ،در همان دفتر ساده اي كه ديروز در آن جا بودم و در همان حسينيه ي ساده اي كه مجاور آن بود. و حتما اين تشنگان قدرت بايد تو را شيخ ساده لوح بنامند كه هركس جاي تو بود،صبر مي كرد تا مرگ آيت الله خميني و قدرت را در دستانش مي گرفت، اما براي تو كه انسان به خاطر انسان بودنش ارزشمند است، سكوت جايز نبود. و براي تو كه سراي باقي برايت بيش از دنياي فاني ارزشمند بود ، نمي شد كه حقيقت را فداي مصلحت كني . مگر خود در پاسخ كساني كه گفته بودند صبر مي كردي آيت الله خميني مي مرد،آن وقت اصلاحات لازم را مطابق ميل خود انجام مي دادي ؛ نگفته بودي از كجا معلوم كه من زودتر از او نمي رفتم ؟
درتمام سالهاي بعد از مرگ آيت الله خميني ، تو شايد تنها مرجعي بودي كه بي پروا حكومت را نقد مي كردي ، تويي كه ولايت فقيه را تئوريزه كردي ، بي پروا و شجاعانه ولي فقيه زمان را نقد كردي. اگر امروز مراجعي هستند كه بي وابستگي به قدرت و حكومت رفتارهاي حاكمان با معترضان پس از انتخابات را نقد مي كنند ، آنها همه ميراث دار تو اند. ميراثي كه ساليان سال مرجعيت شيعه به آن افتخار مي كرد،هر چند كه افسوس و صد افسوس كه با دولتي شدن دين ، مرجعيت نيز دولتي شد و اين روزها كمتر مرجعي است كه عليه اين همه سياهي كه در جامعه است نقدي و عتابي كند. و اين گونه بود كه دلها را فتح كردي.
پدر بزرگ ، اين بغض گلويم را چنگ مي زند. بغضي غريب همچون مظلوميت تو كه پس از مرگت نيز امتداد يافت ، آن گاه كه حتي نگذاشتند در مسجد اعظم قم مراسم ترحيمي برايت بگيرند و ديشب حراميان به خانه و دفترت حمله كردند و شيشه ها شكاندند و عكست را پاره كردند و ...
تو رفتي و آزاد شدي ، آزاده بودي و اينك آزاد نيز هستي،پدر بزرگ سبز ما ،آزاديت مبارك!
بزرگ بود / و از اهالي امروز بود / و با تمام افق هاي باز نسبت داشت/ و لحن آب و زمين را چه خوب مي فهميد/
صداش به شكل حزن پريشان واقعيت بود/ و پلك هايش مسير نبض عناصر را / به ما نشان مي داد / و دست هاش / هواي صاف سخاوت را ورق زد / و مهرباني را به سمت ما كوچاند...
و او به شيوه ي باران پر از طراوت تكرار بود / و او به سبك درخت / ميان عافيت نور منتشر مي شد
و رفت تا لب هيچ/ و پشت حوصله روزها دراز كشيد/ و هيچ فكر نكرد / كه ما ميان پريشان تلفظ درها/
براي خوردن يك سيب / چقدر تنها مانديم...

