Tuesday, December 22, 2009

براي مردي كه سبز بود ،‌سبز زيست و سبز رفت

پدربزرگ مهربان ،‌ چه آرام و بي سر و صدا رفتي . از بامداد يكشنبه كه خبر رفتنت را شنيدم ،‌بغضي غريب گلويم را مي فشارد. نه تشييع جنازه ات و نه اشك هايي كه سر نماز ميت گونه هايم را خيس كردند ،‌ باعث شكستن اين بغض وامانده نشد. حتي ديشب كه در تاريكي نيمه شب ،‌ برايت هاي هاي گريستم !
مي داني پدر بزرگ ،‌ هفت سال پيش ،‌درست همان روز و همان ساعتي كه تو رفتي ؛ پدرم را از دست دادم . حالا ،‌ ديروز و امروز ؛‌ انگار حس آن روزها دوباره در دلم زنده شده است. مثل همان روز ،‌امروز احساس مي كنم كه دوباره بي پدر شده ام، مگر تو پدر سبز ما نبودي ؟‌
از سال ها قبل كه درباره ي اعدام هاي سال 67 شنيدم ،‌ نام تو را هم شنيدم . هر چند كه آن روزها در ميان خويشان و افرادي كه نزديك من بودم ،‌ نام تو به نيكي – چندان – ياد نمي شد. به تو – به تاسي از آيت الله خميني - مي گفتند "شيخ ساده لوح "‌ . آن موقع من كوچك بودم و تنها مي شنيدم ! يك بار هم رفتم و در كمد مادربزرگم كتابي ديدم كه رويش نوشته بود رنجنامه. رنجنامه ي احمد خميني به آيت الله منتظري. چند صفحه اي از آن كتاب را خواندم ،‌ حرف بر سر خون دل شدن آيت الله خميني بود و مقصر كسي نبود جز تو! مي گفتند تو حامي مجاهدين خلق – منافقين – بودي.
زمان گذشت و من بزرگ شدم . ديگر حرف هاي بزرگتر ها قانعم نمي كرد،‌بايد خودم مي خواندم و خودم مي فهميدم. سال 76 بود . هنوز در گير و دار انتخاب محمد خاتمي بوديم كه نام تو در سيزده رجب آن سال بر زبان افتاد و بدنبال آن 5 سال و اندي را در خانه ات محصور شدي . شروع كردم به خواندن ،‌ به خواندن از افراد مختلف راجع به آن سالهاي دهه ي شصت كه تو شخص دوم مملكت بودي و قرار بود رهبر آينده باشي . كتاب خاطراتت را خواندم و فهميدم از چه رو تو را كساني شيخ ساده لوح گفته اند! اگر قدرت را نقد نمي كردي و جلوي اعدامهاي فله اي سال 67 نمي ايستادي ،‌ حتما ارج و قربي مي يافتي كه آن سويش ناپيدا. اما تو حرفت را زدي،‌نقد كردي و اعتراض كردي به كشتار انسانهايي كه در زندان بودند. تو در اوج قدرت بودي و مي دانستي عواقب حرفهايت چه خواهد بود ‌، اما ايستادي و حرفت را زدي. حرفهايي كه عاقبتشان عزل تو بود از مقام قائم مقامي رهبري و خروج از دايره ي قدرت. اما تو باز ايستادي و حرف زدي ،‌در همان دفتر ساده اي كه ديروز در آن جا بودم و در همان حسينيه ي ساده اي كه مجاور آن بود. و حتما اين تشنگان قدرت بايد تو را شيخ ساده لوح بنامند كه هركس جاي تو بود،‌صبر مي كرد تا مرگ آيت الله خميني و قدرت را در دستانش مي گرفت،‌ اما براي تو كه انسان به خاطر انسان بودنش ارزشمند است،‌ سكوت جايز نبود. و براي تو كه سراي باقي برايت بيش از دنياي فاني ارزشمند بود ،‌ نمي شد كه حقيقت را فداي مصلحت كني . مگر خود در پاسخ كساني كه گفته بودند صبر مي كردي آيت الله خميني مي مرد،‌آن وقت اصلاحات لازم را مطابق ميل خود انجام مي دادي ؛‌ نگفته بودي از كجا معلوم كه من زودتر از او نمي رفتم ؟
درتمام سالهاي بعد از مرگ آيت الله خميني ،‌ تو شايد تنها مرجعي بودي كه بي پروا حكومت را نقد مي كردي ،‌ تويي كه ولايت فقيه را تئوريزه كردي ،‌ بي پروا و شجاعانه ولي فقيه زمان را نقد كردي. اگر امروز مراجعي هستند كه بي وابستگي به قدرت و حكومت رفتارهاي حاكمان با معترضان پس از انتخابات را نقد مي كنند ، آنها همه ميراث دار تو اند. ميراثي كه ساليان سال مرجعيت شيعه به آن افتخار مي كرد،‌هر چند كه افسوس و صد افسوس كه با دولتي شدن دين ،‌ مرجعيت نيز دولتي شد و اين روزها كمتر مرجعي است كه عليه اين همه سياهي كه در جامعه است نقدي و عتابي كند. و اين گونه بود كه دلها را فتح كردي.
پدر بزرگ ،‌ اين بغض گلويم را چنگ مي زند. بغضي غريب همچون مظلوميت تو كه پس از مرگت نيز امتداد يافت ،‌ آن گاه كه حتي نگذاشتند در مسجد اعظم قم مراسم ترحيمي برايت بگيرند و ديشب حراميان به خانه و دفترت حمله كردند و شيشه ها شكاندند و عكست را پاره كردند و ...
تو رفتي و آزاد شدي ،‌ آزاده بودي و اينك آزاد نيز هستي،‌پدر بزرگ سبز ما ،‌‌آزاديت مبارك!
بزرگ بود / و از اهالي امروز بود / و با تمام افق هاي باز نسبت داشت/ و لحن آب و زمين را چه خوب مي فهميد/
صداش به شكل حزن پريشان واقعيت بود/ و پلك هايش مسير نبض عناصر را / به ما نشان مي داد / و دست هاش / هواي صاف سخاوت را ورق زد / و مهرباني را به سمت ما كوچاند...
و او به شيوه ي باران پر از طراوت تكرار بود / و او به سبك درخت / ميان عافيت نور منتشر مي شد
و رفت تا لب هيچ/ و پشت حوصله روزها دراز كشيد/ و هيچ فكر نكرد / كه ما ميان پريشان تلفظ درها/
براي خوردن يك سيب / چقدر تنها مانديم...

Wednesday, December 9, 2009

آسيب شناسي خودماني - بخش اول

حوادثي كه در دو روز اخير و حتي امروز در دانشگاههاي مختلف و بخصوص دانشگاه تهران بوقوع پيوست بار ديگر زنگ خطري را كه مدتها پيش در جامعه صدايش طنين انداز شده بود ،‌ بلندتر از گذشته بصدا در آورد.احساس خطري كه هر روز كه مي گذرد بيشتر و با تمام وجودم ،‌ آن را حس مي كنم .
جامعه ي ما پس از انتخابات بطرز وحشتناكي دوپاره شده است. البته پيش از انتخابات نيز دو طيف اصولگرا (همان اقتدارگرايان ديروز) و اصلاح طلبان در عرصه ي سياسي و بالتبع آن اجتماعي جامعه وجود داشتند ، اما آن چه در روزهاي پس از انتخابات شاهدش هستيم ،‌چيزي فراتر از اختلاف سليقه هاي ديروزي است،‌ جامعه اي بشدت دوپاره و قطبي . كه هر كدام از مولفه هاي فوق كافي است كه جامعه را بسمت راديكال شدن و حركت هاي افراطي ببرد.
حاكميت ارتجاعي ايران با استفاده از اهرم مذهب ،‌ثروت و رسانه و قدرت با وارونه نشان دادن اتفاقات اخير و نيز سركوب حركت هاي مدني ‌،‌ جامعه را بيش تر از هر نيروي ديگري به سمت افراط ،‌ خشونت و ... مي برد ،‌مولفه هايي كه بسود ايشان است .
فلسفه ي وجودي جريان موسوم به جنبش سبز،‌نفي خشونت ،‌صلح ،‌قانون مداري و اصلاح طلبي بوده است. مولفه هايي كه هر كدام در هر حال كمرنگ شدن است. جنبش سبز در اعتراض به بي قانوني هايي كه در روند مسير انتخابات انجام شد شكل گرفت و شعار اصلي آن و نامزد انتخاباتي اين جنبش بازگشت به قانون و اجراي موارد معطل مانده هاي قانون اساسي بود. ما در جواب سركوب هاي روزهاي منتهي به انتخابات و پس از آن ،‌راهپيمايي عظيم 25 خرداد را بر پا كرديم كه جهانيان در برابر اين همه متانت و شعور مردم ايران سر تعظيم فرود آوردند.
ما همان هايي بوديم كه از خرداد 76 تا به امروز زندگي را به جاي مرگ انتخاب كرديم و بجاي شعار مرگ بر اين و آن ،‌ گفتيم زنده باد آزادي ،‌برابري ،‌عدالت ،‌برادري و... حالا چه شده است كه همان "ما" هاي ديروز ،‌ شعارهايمان مرگ بر بسيجي ،‌مرگ بر رهبر ،‌ مرگ بر احمدي ن‍ژاد و ... شده است ؟ بر ماست كه از خود بپرسيم كه آيا ما بدنبال انقلاب هستيم يا اصلاحات ؟‌
آن چه در ابتداي امر بنا بر آن بود ،‌اصلاحات بود . درست است كه حاكميت كم خرد ايران ،‌ با كشتار مردم بي گناه و بي دفاع مسير حركت ما را تندتر و راديكال تر كرد ،‌اما مگر ما آلت دست حاكمان امروز ايران هستيم ؟
اين مطلب ادامه دارد...
پي نوشت :‌
تصميمم فعلا ماندن در همين خانه است... تا بعد چه پيش آيد
* مدتهاست كه نوشته هايي در ذهنم رژه مي روند ،‌ اما جداي از كم وقتي و تنبلي ،‌ آن نظم ذهني كه براي نوشتن محتاجش هستم را اين ايام كم دارم ، نوشته ي بالا نمونه اي از بي نظمي ذهنم است كه در قالب جملات پراكنده تصوير شده است؛ با اين همه تصميم دارم اين مطلب را بنويسم و در اين جا قرار دهم . شايد كسي بخواند !‌ و شايد فكري متولد شود ...